تبليغاتX
باران

باران

روز نوشت

سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ

که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:49  توسط باران 

وسنگ...

(۱)

غریبی یعنی:

تو اینجا و یک تخته سنگ انطرف جاده

و تو دلت برای  سنگ تنگ

وسنگ...

(۲)

باید

برای ماهم

اسمان تازه ای بخرم...

و برای ماهی هایم اکواریوم تازه تری

وبرای خودم

یک جفت چشم ژاپنی

و یک دل سنگاپوری...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:26  توسط باران  | 

باور کنیم:

 اگر همه ی قفل ها بدست اغیار باشد

تمامی کلید ها ی عالم  بدست خداست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:34  توسط باران  | 

خدایا شکرت...

گوشه ی خیالت

که ساییده  شد به خیالم

خورشید گر گرفت...

من

قدحی اب خنک به دستش دادم

ننوشید...

اب را روی سرش ریخت و گفت:

خدایا شکرت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 16:31  توسط باران  | 

غشغشه مسلسل....

 

و هنگامی که مسلسل به غشغشه افتاد

مرگ برابر من نشسته بود

انسوی میز کنکاش

و نمونه های حروف زا اصلاح می کرد

از خاطر م گذشت...

چرا بر نمی خیزد پس؟

مگر نه قرار است

که خون بیاید و چرخ چاپ را بچر خاند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 8:55  توسط باران  | 

به مصر عشق بیا....

 

(۱)

به مصر خاک مرا برد عشق ....

می برمت

به مصر عشق بیا...

(۲)

تو یوسف منی...

بگذار تا ببویمت از دور و بگذرم

می ترسم ار ببوسمت ای یار بشکنی

تو مثل کودکی بهاری و برگ گل

تو یوسف منی...

(۳)

این عطر از کجاست؟

در مصر خاک با تو

شبی با تو بوده ام...

تو با منی هنوز!

(۴)

انکس که تا به مصر مرا برد تا شگفت

تا ان درخت لیمو

در خانه ی قدیمی

و قفل های سنگی

و ان شبی که تا تولد خورشید

(بی تو با تو گپ زدم)

وعطر

و انار

انکس که تا به مصر مرا برد کو؟کجاست؟

گاهی دلم هوای خوردن انگور می کند

و دیدن تمامی انسوی پنجره

انگورهای لعل

گنجشکهای صبح

و صبح قاهره....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 11:12  توسط باران