قاب کرده ام
تیزی نگاهی را...
که در سکوت می دوزد
زخمهایی که هر گز جوش نمی خورند....
روز نوشت
قاب کرده ام
تیزی نگاهی را...
که در سکوت می دوزد
زخمهایی که هر گز جوش نمی خورند....
این نامه امروز صبح روی صفحه ی دسکتاپ کامپیوترم بود.......
ساعت 1:18 دقیقه ی بامداد است . روز مادر به پایان رسیده خسته و کوفته خوابیده اما من دارم به مغزم فشار می یارم تا برای مادرم داستانی بنویسم و آن را به او تقدیم کنم تا دلش را شاد کنم اما........
اصلاً نمی توانم بفهمم عشق یک مادر چگونه است ؟ احساس یک مادر چگونه است؟
دوست دارم برای مادرم بنویسم مامان من خیلی سعی کردم درباره ی عشق تو ، همون عشقی که به من دادی تا به این نقطه ی زندگی برسم یه چیزی بنویسم . اما فکر می کنم که هیچ داستانی نمی تونه این راز را در قلب خودش حبس کنه .
عشق تو یک واقعیت هست . هیچ تخیل قوی نمی تونه عشق تو رو مجسم کنه مامان . تو یه موجود قوی و مقدس هستی . موجودی که از هیچ همه چی ساخت . مامان من موقعی که تازه به دنیا اومدم چند گرم بیشتر نبودم اما ماشاالله این گرم حالا تبدیل شده به یک موجود که بهش می گن بزرگ ، خانوم ، مامان یادته وقتی کلاس اول بودم چقدر از مشق نوشتن و دیکته نوشتن منتفر بودم و تو حرص می خوردی تا قلمم رو به دستم بگیرم و مجبورم می کردی بنویسم "بابا آمد""بابا رفت "
"بابا هست حتی اگر نباشد حتی اگر نامهربان و بیمار و عصبی باشد
حالا من میتونم بدون اجبار تو قلمم رو تو دستام بگیرم و واست بنویسم : به نام آن کس که مادرم را آفرید .
مامان تو خیلی واسه من زحمت می کشی اونقدر که یک ساعت و نیم روی صورت مردم خم میشی تا بتونی پول معلم خصوصی های من و بدی . تا هیچی برام کم نزاری
انقدر زحمت می کشم تا به جای خوب برسم اونوقت با افتخار می گم این مامانم بود تا باعث شد من به این نقطه از زندگی برسم .مامان من و تو پای هم خیلی سختی کشیدیم اگه تو نبودی من تا حالا نابود می شدم .
اگه تو نبودی من یا تو تیمارستان بودم یا قبرستون یا توی پارکی چیزی مثل این دخترای بدبخت . از وقتی هورسا به دنیا اومد تو خیلی جفا دیدی تو افسرده شدی اما باز کنارم بودی
خیلی دوست دارم همیشه مواظبم باش ، کنارم باش
مامان خیلی دوست دارم . میدونم زبونم تند هست . میدونم هیچ وقت به دردت نخوردم . میدونم هیچ وقت غم خوارت نبودم میدونم برای خود خواهی خودم مجبورت کردم کاری کنی که برات زجره که اگه می کشتنت هم راضی به انجامش نبودی.... مجبورت کردم از هدفی که برات مقدس بود بگذری اما مامان بخدا فکر کردم این طوری برای همه مون بهتره نمی دونی وقتی تو بعضی اتفاقا سکوت می کنی با اینکه می بینم داری درد می کشی چقدر خجالت می کشم باور کن همیشه بهت احتیاج دارم .
همیشه ...........
حتی وقتی ک 100 سالم شد و داشتم می مردم بازم به عشقت نیاز دارم . هیچ وقت دست از سرم بر ندار . هیچ وقت بهم بی محبتی نکن . هیچ وقت ازم خسته نشو . بهم قول بده همیشه کنارم بمونی چون من بدون تو میترسم .
بعضی شبا که سفری من بدون تو می ترسم . بدون تو قوت قلبی ندارم . همش فکر می کنم تو نیستی انقدر تنها بمونم تا بمیرم . یا فکر می کنم یه روز میری واسه همیشه تنهام میزاری اینجور وقتا ست که دنیا واسم میشه جهنم . آخه از تنهایی می ترسم .
.
برای همین به مامانم زنگ زدم خواستم که بابام رو بفرسته پی نخود سیاه به محض این که به خونه رسیدم خودم رو از چشم پدرم پنهان کردم....
تا فردا که عقد کنان بود به هیچ بهانه ای با پدرم رو در رو نشدم.....
فردا شب بعد از عروسی وقت خدا حافظی ....پدرم کنارم نشست چشمهاش پر ازاشک بود انگار بار این روزهای مرا روی شانه هاش حس کرده بود....
گفت بابا میدونی مرد ترین مرد زندگی من کی بود؟مردی که من تمام این سالهای سخت رو با تکیه به اون دوام اوردم ؟میدونستم پدرم در زندگی خیلی شکست خورده میدونستم خیلی نا مردیها و نا مرادیها رو تحمل کرده میدونستم که خیلی بارها سر گرو گذاشتن نخ سبیل و قسم مرتضی علی سرمایه اش را به باد فنا داده اما هرگز نمی دونستم مردی در زندگی هست که پدرم اون رو مرد ترین میدونه و بهش تکیه میکنه.....
گفتم نه؟
پدرم گفت مرد ترین مردی که توی زندگیم دیدم زنم بود....
درقبال مرد زندگیت هیچ وقت نامردی نکن.....
هفده سال از اون روزها میگذرد....
اون روز معنای این حرفها برایم کم رنگ بود حالا که خودم مادر شدم و روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم روز به روز مفهوم این جملات برایم پر رنگ تر و پر رنگ تر شده....
پدرم راست گفتم مادرم نه مرد که پایمردست سالها در سکوت نان اور بوده..... تحصیل کرده ....تدریس کرده ....کار کرده .....پشت و پشتیبان پدرم و ما بوده بی ادعا بی هیاهو....
مادرم زن نیست شیر زن است.....
نه مادر من ....که اکثریت زنان سرزمینم.....
روز مادر به تمامی شیر زنان کشورم مبارک .....
دوست میداشتم برای تک تک دوستان وبلاگی کامنتی برسم تهنیت در وبلاگ خودشان بگذارم با این اینترنت کم سرعت هندلی نشد از همین جا روز زن و روز مادر رو به تک تک عزیزانم تبریک می گم و شکوفایی تمام زنان و دختران ایرانی رو از خداوند خواهانم.....
با خودم فکر می کنم تکرار همه اش تکرار زندگی تکراری ثانیه ها تکراری .... کار تکراری.... حتی نوع قتل های صفحه ی حوداث هم تکرای شده...از کله سحر تا بوق سگ یکی میره اون یکی میاد....یکی کر م هاش جواب نمی ده .....یکی لک هاش بر طرف نشده یکی پوستش خشک شده اون یکی چرب ....یکی از رمز و رازکرم حلزون می پرسه یکی از بوتاکس یکی از لیفتینگ می پرسه یکی از فریزو درمی.... اون یکی از موهای اضافه ی صورتش گله میکنه... اون یکی از کمی موهای سرش ...یکی نیست بگه بابا یه وجب پوست صورت این حرفا رو داره؟من هم که بدتر از همه مثل عروسک کوکی لبخند می زنم جواب میدهم.... توضیح میدهم .....اتوماتیکلی انگار نه انگار که این عمره که داره مثل برق و باد میگذره....
اخه چرا ما باید همیشه مسئول باشیم ؟چرا بایستی برای خوردن و پوشیدن و احتیاجات زندگی این همه بدویم ؟
فکر می کنم باز هم با صدای بلند...... هر چند با صدای اهسته هم فکر کنم می شنود....گوشهای تیزی دارد ...می اید و کنارم می نشیند و می پرسه باز چی شده؟باز که سگرمه هات در همه؟
خدا رو شکر یکی هست که بشه یواشکی سرش غر زد... می گم خسته شدم چرا نمی تونم هر وقت هر کاری که دوست دارم انجام بدم؟
می خنده و می پرسه راستی راستی تو هر وقت که مایل بودی هر کاری خواستی انجام ندادی؟
خندهی موذیانه اش را نادیده می گیرم .....خیلی وقتها هم مطابق میلش عمل کردم
میگه مثلن چه کاری؟ میگم: مثلن الان همین الان هوای سفر دارم می خنده و میگه پاشو ....
میگم کجا؟ میگه مگه سفر دلت نمی خواست پاشو دیگه.....نیم ساعت بعد منم و تن خسته جاده....
تنگ غروب جاده دلتنگ تر از همیشه می نماید "یاد تاگور می افتم
"جاده در تردد انبوه مردمان باز هم تنهاست زیرا که دوستش نمیدارند"
زیر چشمی نگاهش می کنم در خودش فرو رفته ساکت......
این روزها ارام شده مظلوم و سر بزیر ....بهش می گم خیلی مردی..... میخنده و می گه که چی ؟که پای ثابت خل بازی های تو شدم؟خرم نکن.... میگم نه بخدا ....
خیلی مرد می خواست که این وقت شب با من راه بیفته توی جاده دنباله هیچی....
حرفمو قطع میکنه و میگه منتی نیست دنبال خودم اومدم.....
دستم رو زیر چانه اش می برم سرش رو بالا میارم و دقیق به چشمهاش نگاه می کنم ....
غرق اشک... لبریز حرف ....حرفهایی که به عمیق نشسته و توی پیله دلتنگی فرو رفته....
حرفهای نگفته که حساب روز و سال و ماه و ساعت و ثانیه ی نگفتنش را هم نگه نداشته....می پرسم عاشقی ؟؟میگه نه پرم ....پر....
میگم خیلی پدرسوخته ای....با منم؟
یک سال و هفت ماه گذشت.....تو هنوز هم..... اخه تا کی ؟تا کجا ؟دو سال و هفت ماه؟ ده سال و هفت ماه؟ صد سال و هفت ماه؟مرد باش و تمومش کن .....
از تکانها سختش از تقلای دردناکش کاملن معلومه که عصبی ست اما ارام شمرده شمرده طوری که خوب بفهمم بشنوم و درک کنم .....ناله می کند مرد تمام کردنش نیستم حتی اگر سیصد سال و هفت ماه طول بکشد....
میگم اخه یه دلیل فقط یه دلیل برای ادامه بیار.....
میگه از کی تا حالا دو دو تا چهار تا می کنی؟
استدلال نکن ....یادت باشه من در هیچ دلیل و منطق و برهان و ادله ای نمی گنجم.....
"پای استدلالیون چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود"
انقدر بزرگ هست که می توانم تمام خودم رو یکسره توی بغلش جا بدم .....
بغلش میکنم میبوسمش ارامش میکنم....در گوشش نجوا میکنم امان از تو
امان از تو دل دیوانه ی استدلال ناشناس بی تمکین من......
امان از تو....
پرم سوخت دل.. .اتش احوال شد
بسی شعله را سر کشیدم مذاب
و اتش چو رخشی پر از یال شد....
هنوز خنده ی روی لبنمان برای تعویق افتادن یک ماهه حکم اعدام دو نوجوان" بهنود شجاعی" و
"محمد فدایی" جا نگرفته بود که خبر به دار اویخته شدن محمد حسن زاده نوجوان
هفده ساله را در سنندج شنیدیم محمد حسن زاده که در پانزده سالگی مرتکب قتل پسر ده ساله ای شده بود ....در حالی به دار اویخته شد که هنوز هیجده سال هم نداشت....
این حکم در حالی اجرا شد که طبق ماده سی هفت کنوانسیون حقوق کودک که در سال هزار و سیصد و هفتاد ودو به تصویب مجلس شورای اسلامی رسیده صدور و اجرای مجازات اعدام برای کودکان زیر هجده سال ممنوع است....این در حالیست که
سازمان عفو بین الملل نگرانی خود را از وضعیت محاکمه و صدور حکم و اجرای احکام نوجوانان اعلام کرده است ....
هیچ کس مخالف صدور حکم و اجرای ان برای مجرم متناسب با جرم ارتکابی نیست به شرط انکه مجرم در زمان ارتکاب جرم دارای قصد و اراده قبلی بوده و از لحاظ عقلی در حد کمال به سر برد....
اما هیچ کس خواهان اجرای حکم برای کسی که بهنگام ارتکاب جرم به بلوغ فکری نرسیده نیست...
اطفالی که پیش از اینکه قاتل باشند خود مقتول شرایط اجتماعی محیط خویشند اطفالی که بعضن فاقد عقل و شعور کاملند وغالبن مرعوب و تطمیع واغفال می شوند و درست به همین دلیل جامعه ی بین الملل سعی مستمر در حفظ حقوق کودکان داشته و کنوانسیون حقوق کودک به تصویب صد و نود دو کشور رسیده از جمله ایران که در سال هزار و سیصد و هفتاد ودو کنوانسیون را به شرط و شروطی پذیرفته و ماده سی هفت ان را که صراحتن کشورها را مکلف کرده که اطفالی که هنگام ارتکاب جرم سن شان کمتر از هجده سال را به مرگ محکوم ننماید به امضا رسانده....
پس برای جلوگیری ازصدور و اجرای حکم بخصوص حکم اعدام برای نوجوانان دست بدست هم دهیم تا سرنوشت محمد حسن زاده برای" دلارام دارابی"" بهنود شجاعی""علی مهین ترابی"" محمد فدایی ها"و..... رقم نخورد .
از این همه چشم بسته اش من هستم
هر جا که دو تا پرنده عاشق شده اند...
ان غرق به خون نشسته اش من هستم